تبليغاتX
**** **** به عشق خدایی که همین نزدیکیست
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


به عشق خدایی که همین نزدیکیست







 

ما معتقديم كه عشق سرخواهد زد

بر پشت ستم كسي تبر خواهد زد

سوگند به هر چهار آيه نور

سوگند به زخمهاي سر شار غرور

آخرشب سرد ما سحر مي گردد

آشوب جهان فتنه سر مي گردد

چشمان زمين ز عشق تر مي گردد

مهدي به ميان شيعه بر مي گردد

تفسير بلند ذوالفقار است مولا

انگار بهار در بهار است مولا

 

 

با تيغ حسين در نيام آمده است

انگار علي به انتقام آمده است

اي سيد سبز پوش من يا مولا

اي مرد علم به دوش من يا مولا

برگرد هنوز بي قرارت هستند

يك عده عجب در انتظارت هستند

آن مرد كه بوي سبز باران مي داد

آن پير كه روح بر جماران مي داد

مي گفت كه عاقبت كسي مي آيد

از نسل علي دادرسي مي آيد

اما تو نيامدي بهارانم رفت

افسوس دگر پير جمارانم رفت

طفلان نجيب بيشه ها شير شدند

مردان غريب جبهه ها پير شدند

يك عده به ذكر توبه تطهير شدند

يك عده ز دوريت زمين گير شدند

برگرد كه بر بهارمان مي خندند

يك عده به انتظارمان مي خندند
 
 
 

دستان سياهي كه به خون آلوده است

گويند كه انتظارتان بيهوده است

افسوس كسي نيست بيا داد برس

اي صاحب ذوالفقار به فرياد برس
 
 
 

امواج دلت آبي درياي غريب

غربت كده ات كجاست مولاي غريب

غربت كده اي كه بوي دريا دارد

صد خاطره از غربت زهرا دارد

برگرد علي چشم به راه است هنوز

اسرار دلش در دل چاه است هنوز

آن چاه پراز ستاره را پيدا كن

آن سينه پاره پاره را پيدا كن

برگرد كه بر بهارمان مي خندند

يك عده به انتظارمان مي خندند

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:44  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 
 
هر جمعه دروازه هاي نگاه هامان را

به چراغ هاي انتظار آذين مي كنيم

گره دل ها را بر غرفه هاي جملات ندبه مي بنديم

و از فضاي نمناك چشم ها پلي مي زنيم

تا سايه بان مژه ها

و بر قلب كتاب دعا شبنم اشك مي كاريم

به يمن رسيدن سبز ترين جمعه ي تاريخ

كه تو از راه مي رسي

و به تاسي از فتح مكه، در فتح الفتوحي ديگر

دروازه هاي عشق را فتح مي كني

مولا جان !!!

تو را به حرمت مسافران جاده ي انتظار

تو را به حرمت عاشقان منتظر و منتظران عاشق

تو را به حرمت بال و پر خاكي كبوتران آن مزار بي نشان

و به حرمت ناله هاي فاغث يا غياث المستغيثين

از پشت پرده ي غيبت در آي

و به كنعان ديده ها قدم بگذار

و خلعت سبز طلعتي جاويد را

به افق قلب هاي منتظران شيعه بپوشان
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:25  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

چه روزها که يک به يک غروب شد ، نيامــدي **

** چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نيامــدي

 خليل آتشين سخن ، تبر به دوش ، بت شکن**

**خداي دوباره سنگ و چوب شد ، نيامـــــــدي

 براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم ، نه **

**براي عده اي چه خوب شد ، نيامـــــــــــــدي

 الا که نور خدائي *** خدا کند که بيائي‌

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:22  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


با همين ديدگان اشك آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود


به شكوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري كه ميرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما كه دلهايمان زمستان است
ما كه خورشيدمان نمي خندد
ما كه باغ و بهارمان پژمرد
ما كه پاي اميدمان فرسود
ما كه در پيش چشم مان رقصيد
اين همه دود زير چرخ كبود
سر راه شكوفه هاي بهار
گر به سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق با تمام وجود
سالها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت
ماه ديگر دريچه اي نگشود
مهر ديگر تبسمي ننمود
اهرمن ميگذشت و هر قدمش
نيز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشير هاي خون آلود
اژدها ميگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود
وز نفس هاي تند زهرآگين
باد همرنگ شعله برميخاست
دود بر روي دود مي افزود
هرگز از ياد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود
اشك در چشم برگها نگذاشت
 مرگ نيلوفران ساحل رود
دشمني كرد با جهان پيوند
دوستي گفت با زمين بدرود
شايد اي خستگان وحشت دشت
 شايد اي ماندگان ظلمت شب
در بهاري كه ميرسد از راه
گل خورشيد آرزوهامان


سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اكنون كبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:24  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

 

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

 

 

 

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

*****

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:12  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:44  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

يك آاينه ... خاك گرفته

يه شمع ... بي شعله

يك قلب ... شكسته

يك قامت ... خم شده

ميان بهت وحشي اين تاريكخانه

در تن تبدار از حسدم

شوق  رويش گل مي‌پيچد

من نميدانم چيست ؟! ...

روح سرگردان ِ‌نَفَس ِ سبز ترين موج خدا .

در غم ِ قاب ِ كبود ِچهره

نقش يك صبح خيال مي رويد.

كه در آن صبح خيال..

پر ترنم زبهار

پر ز وصف آن ديار

كه در آن نو ر به آواز شقايق پيوست ،

انتهاي ابديت به تنم مي‌پيچد .

شاخه اي از پيچك روي مژگان ترم مي‌شيند .

من نمي‌بينم اين همه نرمي و نازكي پيچك را

من همه تنگ گرفته ام به بر

غم يك حس اسارت را از نگاه پرواز

دل من ميخواهد كه رها سازد باز

تن عياش نفس هاي خيال .

اما ...

قلب من در هم آغوشي سبز پيچك

رو به يك پنجره از قلعه جادو دارد

كه در آن جادوها ، قامت سبز و نحيف پيچك

در سرايي تاريك

دست دردست يك هجرت

روي مارپيچ پلكان فنا

شاد و خندان ، گل به گل مي خندند

از پي هم مي پويد سرسراي حسرت را

بي گمان نوري، كورسويي

دل تنگ مرا آزاد خواهد كرد

من در اين تاريكي به شوق رويش يك تحول

در انگاره سبز فضاي قفسم

با جرقه اي كه زاده ، همبستري غرور من و توست

شمع را با نور پيوند ميزنم .

مي‌دانم ...

اينك نوري در سراپاي تن خسته اين تاريكخانه جاري ميگردد .

آه ....

 يك آينه ... شكسته

يك شمع ... شعله اي پر سوز

يك قلب .... بي تپش

يك قامت ... كشيده و بلند

هزاران دست پر ز خصم  و محبت و هوس

بر اين قامت تكرار ميشوند

اما همه يكصدا ميخوانند ...

 

لا الله الا الله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:17  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 

 

گوهر اشک

 

آن نشنیدید که یک قطره اشک

صبحدم از چشم یـتیمی  چکید

برد بسی رنج نشـیب و فــراز

گاه در افتاد و زمــانی دویـد

گاه درخشید  و گهـی تیره ماند

گاه نهان  گشت  و گهی شد پدید

عاقبـت افـتاد بـه دامان خاک

سرخ  نـگینی  بـسـر راه دیـد

گفت که ای پیشه و نام تو چیست

گفـت مـرا با تو چه گفت و شنید

من گهـر ناب  و  تو یک قطره آب

مـن ز ازل پاک ، تو  پست  و پلید

دوسـت نگردنـد فـقـیر  و  غنی

یـار نـبـاشـد شـفـی  و  سعید

اشـک بـخنـدید  که رخ بر متاب

بـی سبـب ، از خـلق نباید رمید

داد بهر یـک ، هـنـر و پـرتـوی

آنـکـه در  و گـوهر اشک  آفرید

مـن گـهـر روشـن  گـنـج  دلم

فـارغـم از زحـمـت قفل و کلید

پـرده نـشـیـن بودم  ازین بیشتر

دور جـهـان ، پرده  ز کارم  کشید

بــرد مــرا بــاد حـوادث  نوا

داد تـو را ، پـیـک سـعادت نوید

مـن سـفر دیـده  ز دل کـرده ام

کـس نـتـوانـست چنین  ره برید

آتـش آهـیـم ، چـنـین آب کرد

آب شـنیـدید کـز آتـش جهید

مـن بـنـظر قـطره ، بمعنی یمم

دیـده ز مـوجـم نـتـواند رهید

هــمـنسفم گـشـت شـبی آرزو

هـمـسفرم بـود ، صـباحی  امید

تـیـرگـی مـلک  تنم  ، رنجه کرد

رنـگم  از  آن روی ، بدینسان پرید

تـاب مـن ،  از تاب تو افزونتر است

گـر چـه تو سرخی بنظر ، من سپید

چهـر من از چهرۀ جان ، یافت رنگ

نور مـن ، از روشـنـی دل رسـید

نکتـه درینجاست ، که ما را فروخت

گـوهـری دهـر و شـمـا را خرید

کاش قـضـایم ، چـو تو برمیفراشت

کـاش سپـهرم ، چـو تـو برمیگزید

                                    

                                                     پروین اعتصامی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:41  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 
 
عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست          
                                             
گيتي عرض است و فاطمه جوهر اوست
 
در قدر و شرافتش همين بس که زخلق
 
احمد پدر است و مرتضي شوهر اوست
 
                    
 
حروف عشق را معناست زهرا
 
جهان را منشأ ميناست زهرا
 
نمي گيرد خزان باغ علي را
 
که رود سبز اعطيناست زهرا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 9:18  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:33  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 
 
           
 
در این سرای خاموش یاد گرفتم با ترنم عشقی پاک
 
به زیباترین شکل تو را بسرایم
 
وقتی خالق دوست داشتن تو هستی به چه زبانی بگویم
 
دوست دارم
 
خدایا اندکی از عشق تو را با دنیا عوض نمی کنم
 
 آن را بر من ببخش
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:8  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

زندگی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:5  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


                               

 

                             اشک در دیده ترم باشد

 

             شب میلاد مادر باشدای عزیز رسول یا زهرا(س)

 

                          عشق تو روح پیکرم باشد

 

                           جان من را اگر پذیرایی

 

                            هدیه روز مادرم باشد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:50  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 
 
gherye
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:37  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:34  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 
 
 
 
زندگی یعنی چکیدی همچو شمع از گرمی عشق
 
زندگی یعنی لطافت  گم شدن در نرمی عشق
 
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
 
رفتن آخر رسیدن بر در آبادی عشق
 
می توان هر جا عاشق و دلداده بود
 
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
 
می شود  اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
 
یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید
 
می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود
 
زایش آینده درخزانی دید و آسود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:32  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


                  مادر عزیزم همیشه در قلب منی  

                                                

 

                                   من اکنون باسلامی گرم

 

                         من اکنون با درودی گرمتر از نور خورشید

 

                           وبا قلبی که مالامال از شوق محبت است

 

                           برای بهتری موجود دنیا راز می گویم

 

 

            وبا مادر حدیث عشق را آغاز می سازم

 

 

                    کدامین هدیه می سازد به چشمت خواب مادر جان

 

                       کدامین هدیه رنگ سرخی خون تو را دارد

 

                    تو جانم خون خود بخشیدی و من سخت حیرانم

 

                       چه دارم لایق جان تو مادر من نمی دانم

 

                    زعمرم هر چه می خواهی فدایت باد مادر جان

 

                       بهشت جاودان در زیر پایت باد مادر جان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:34  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


                                                                                             
 
به زير باران خواستم دعا كنم.                             
باران بند امد.
به زير باران خواستم خانه خدا را حلقه بكوبم .
باران نباريد.
باور كن نباريد.
و دران سكوت بي باران فر ياد بي رنگ دلم بي صدا هزار هزار
 نباريدن را گلايه مي گفت.
نمي دانم:
مي شود ايا!....
حجله شهيدان را در انتظار باريدني ديگر به گل آراست.
مي شود آيا!...
مرمر مزارشان را به اميد اجابتي ديگر با سبزي خز غبار ربود؟
مي شود آيا!...
به زير باران گلابپاش جمعه شب سمات به اميد شفاعت خواند؟
نمي دانم ؟
مي شود آيا!...
در ملكوت آسمان دل شهيدان را به تر فند عشق به نداي
اجابت به دو دست دعا ربود؟
مي شود آيا!...
در جانمازصبح بر تر بت آقا حسين بوسه زد و به شهادت
 مادر
سادات به محروميت شهدا خطبه خواند؟
مي شود آيا!...
در قنوت غفيله به حرمت بي صدايي قلب كوچك شهيد  فاطمه
نطفه اهانت به محمد پدر و فرزندان را خشكاند ؟
دلم بي تاب شد.
نداي قلم قلبم در حرمت بغض خشكيد .
بگو:مي شود آيا!....
                                                      
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:8  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 

دوستت دارم را

من دلاویز ترین شعر جهان یافتم

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم -به خدا-

نور خواهد پاشید

صوت خواهد بخشید

 

تو هم ای دوست من همین نکته به تکرار بگو ..

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار . که صد بار بگو 

« دوستم داری » را از من بپرس !!

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو..................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:54  توسط منتظر لحظه ظهور  |