تبليغاتX
**** **** به عشق خدایی که همین نزدیکیست
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


به عشق خدایی که همین نزدیکیست







 

 

 اگر ایران به جز ویران سرا هست

من این ویران سرا را دوست دارم

 نوای نای ما گر جانگداز است

 من این نای و نوا را دوست دارم

 اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

 من این افسانه ها را دوست دارم

 

 

 اگر آب و هوایش دلنشین نیست

 من این آب و هوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهای خشکش

 من این فرسوده پا را دوست دارم

 

 

 من این دلکش زمین را می پرستم

 من این روشن سما را دوست دارم

 اگر بر من زایرانی رود زور

من این زور آزما را دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:46  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

 چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

 حرفی از یک روز بارانی نداشت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:44  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

هميشه تازه باش

" بارهاي اضافي گذشته را از دوش بردار و تعصبات جاهلي را كنار بگذار"

 "نيلوفر در مرداب مي رويد اما سرشتي اسماني دارد"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:12  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

زرد است که لبريز حقايق شده است

 تلخ است که با درد موافق شده است

 شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاري است که عاشق شده است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:8  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 

 

 

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد

 

 

 
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد


گل هميشه عاشق شد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:55  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 

میلاد فرخنده حضرت رقیه (س) درداه سه ساله حضرت سید الشهدا (ع) بر

تمام دوستداران حضرتش مبارک باد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 22:55  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

مراقب گفتارت باش:  آنها به کردارتبديل مي شود .

مراقب کردارت باش : آنها به عادت تبديل مي شود .

مراقب عادت باش : آنها به شخصيت تبديل مي شود .

مراقب شخصيت باش : آنها به سرنوشت تبديل مي شودپس

 

افکارتوسازنده سرنوشت تو خواهدشد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:1  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

 

ميلاد باسعادت آخرين سحاب رحمت و يگانه ذريه ذخيره دودمان آل یاسین،  
حضرت
صاحب عصر و الزمان (عج) بر منتظران و چشم انتظــاران  ظهــور تبريك و تهنيت باد.

 

 

 

 

 

گرچه عالم غرق در خوشحالي است


جاي مولا پيش ياران خالييست

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:12  توسط منتظر لحظه ظهور  | 


 

رو به دریا هستم

آسمانش آبی

وزمین آبی تر

در افق هردو به هم می آیند

پشت سر کوهی هست

سرو پایش همه سبز

درفلک سبزی کوه،بوسه بر آبی افلاک زند

محو دریا شده ام

وهوا نم دارد

کاش باران آید

دل من یاد دیارم کردست

در کنار ساحل،دل من سخت گرفت

مادرم نیست ،پدر کو

کاش خواهرهایم، همه با هم بودیم

پدرو مادرمن پیش من می بودند

آن یکی خواهر من دور ترست

رو به دریا دارد

زل بدریا زده است

فکر او چیست کنون؟

دل او هم تنگ است

از نگاهش پیداست

دوستان آمده اند

از تمام ایران

ترک و لر، کرد ولوچ

همه یکجا هستیم

خسته هستن اکنون

از کلاس آمده اند

کاش یک هفته به یک روز شود

خشم دریا برخاست

آبها چون شلاق،روی ساحل می خورد

ماسه ها را می شست

وهواتاریک است

 

 

وقت رفتن شده است

همه باید برویم

 

من به خود می گویم

دل ما چون دریاست

عاطفه چون جنگل

مردم کشور من،آسمان می باشند

 

(شعر از ف . سعادتی)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:59  توسط منتظر لحظه ظهور  |