با سلام واحترام به ساحت مقدس پنج نور مطهر و بحق دعای شریف:
اللهم بفاطمه وابیها وبعلها وبنیها وسرالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمه اقض حاجات امام زمان نا بحرمت محمد و آ ل محمد.
واجابت دعوت نغمه عزیزم دربرنامه ای که ترتیب داد در این لاگ پنج مطلب را قرار میدهم امیدوارم که مورد توجه قرار گیرد.
مطلب اول :شهدا اینقدر نازنین نبودند
تا آنجا که یادم می آید شهدا آنقدر هم که می گویند نازنین نبودندهمیشه لبخند روی لبانشان نبود آن قدر مست خدانبودند که فقر وفساد و تبعیض از یادشاد بروی وآنچنان از خوف خدا غش نکردند که هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند.
تا آنجا که یادم هست _ راستی چند هزارسال پیش بود ؟_ تجمل پرست ها از بسیجی ها می ترسیدند . مفسدها ، مال مردم خوارها ،رانت خوارها از بسیجی ها می ترسیدند شهدا آدمهای ترسناکی بودند باور کنید دوست داشتنی بودن هم خوب نیست .
باور کنید به خدا ، امام حسین (ع) هم اینقدر دوست داشتنی نبود اگر نمی ترسیدند از او ، که قطعه قطعه اش نمی کردند واسب بر پیکرش نمی دواندند و آب بر قبرش نمی بستند و در خیمه ها محصورش نمی کردند.
به روضه اش رسیدیم .
حالا چقدر حال می دهد زیارت خواندن برای شهدایی که بعد از رفتن شبیه شده اند به عشقشان ، به حسین (ع) که آن بزرگوار گفت : دوبار شهید شد .
السلام علیکم یا اولیاء الله واحبائه ، السلام علیکم یا اصفیاء الله و اودائه.
مطلب دوم : به یاد شهدای گمنام
بوی مشهدالرضا در شرهانی
بچه ها هر روز قبل از حرکت ، به نام یکی از اهل بیت (ع) حرکت مقدس تفحص شهدا را آغاز می کردند آن روز 27/5/82بود رمز حرکت به نام سلطان کشورمان ، آقا امام رضا (ع) بود .منطقه شرهانی آن روز رنگ مشهد الرضا را گرفته بود .به عنایت آقا امام رضا (ع) آن روز یک شهید گمنام کشف شد هیچ مدرکی برای شناسایی نداشت ، اما برگه ای همراه شهید بود :هرکه شود بیمار رضا ، والله شود وامدار خدا .

بچه ها آنروز خود را رو به قبله پشت پنجره فولاد احساس میکردندوزیر لب می گفتند:
اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی الامام التقی والنقی وحجتک علی من فوق الارض وتحت الثری الصدیق الشهید صلوت کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل علیه ما صلیت علی احد من اولیائک...
مطلب سوم : دست نوشته ای از سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی:
زندگی زیباست اما شهادت ازآن زیباتر است. سلامت تن زیباست اما پرنده عشق ،تن را قفسی می بیند که درباغ نهاده باشند.
مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریدند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شوند ؟ مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را ازسر خویش، بیشتر دوست داشته باشد ؟ مگر نه آنکه خانه تن ، راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود ؟
مگراین عاشق بی قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی که کره زمین باشد ، برای ماندن در اسطبل خواب و خور آفریده اند ؟ و مگر از درون این خاک،اگر نرده بانی به آسمان نباشدجزکرمهای فربه و تن پرور بر می آید؟
پس اگر مقصد را نه اینجادر زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های بن بست باز می شوند نمی توان جست ، بهتر انکه پرنده روح ، دل در قفس نبندد.
پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر.
پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد.

مطلب چهارم : كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيانش به شهامت نيازي نبود . كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد . كاش شمع ، محبت حقيقي را در تقلاي بال و پر سوخته پروانه مي ديد و او را باور مي كرد . كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود . كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را بدست خزان نمي سپرد. كاش فرياد آنقدر بي صدا بود كه حرمت سكوت را نمي شكست .
و بالاخره........... .
"كاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد ".
داغ عزیزان همیشه سخت است وچه چیز بجز آیه شریفه (( انا لله وانا الیه راجعون )) می تونه تسکین دهنده آن قلبهای داغ دار باشد برروی سنگ مزاری در شهرقم فردی برای عزیزش چنین نوشته بود.
چه وداعی چه درد جانکاهی چه سفر کردن غم انگیزی
نه نگاهی چنان که دل می خواست
نه کلام محبت آمیزی
وای برمن نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارش
چه بگویم فشار غم نگذاشت
که بگویم خدا نگهدارش

مطلب پنجم : دست هايي که ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند که دانه هاي تسبيح را مي گردانند هیچگاه دیگران را کوچک نشماریم شاید او یکی از دوستان خداوند باشد.

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی که آدمهای رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخند میزنند حالم بد میشه بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپها، همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست. برایم جالب بود پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش میشد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد. دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت پولش را میدهم هیچ چیز مجانیای نمیخواهم.

کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت : یه بستنی میوهای چند است؟
پیشخدمت با بیحوصلگی گفت: پنج دلار.
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد. بعد دوباره گفت: یک بستنی ساده چند است.
پیشخدمت بيحوصلهتر از قبل گفت: سه دلار.
دختر آدامس فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد ساده بود، احتمالاً مخلوطی از ته مانده بقیه بستنیها. دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!!!.

و در پایان این پنج مطلب یادما ن باشد : هيچ گاه نميتوان درجاده سرگرداني سبقت گرفت ، هيچ چيزي به بي صدايي زمان ازكنار انسان نميگذرد پس فرداي روشنت را امروزآغازكن ، كه امروزهمان فرداي روشنت است كه ديروز درانتظارش بودي .

+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 22:27  توسط منتظر لحظه ظهور
|