
آهسته مردی از نور میرفت سوی دریا
با گامهای سنگین با خویش داشت نجوا
ساقی میان خیمه در تنگ گاهواره
ماهی کوچکی داشت شش ماهه شیرخواره
ذهنش پرازهیاهودر فکر چاره ،راهی
تاباخودش بیارد آبی برای ماهی
باید نمود کاری لب از عطش ببندد
مثل همیشه ماهی با ساقیش بخندد

مشکی بدوش برداشت راهی بسوی دریا
در زیر لب مدد خواست یامرتضی یازهرا
خود تشنه بود اما درفکر بچه ها بود
در فکر تنگ وماهی در یاد تشنه ها بود
ظرفش پر آب کردو راهی بسوی ساحل
چسبانده بود محکم مشکش به سینه ودل
بایک عمود آهن راهش زکینه بستند
پیشانیش زکینه باسنگها شکستند
چون مشک را بدست سقای آب دیدند
صیادهای نامرد دست ولا بریدند
خفاشهای خونخوار کمر به کینه بستند
برچشمهای نازش تیر سه شعبه بستند

ساقی کنار دریا خونین بخواب رفته
یک بانوی خمیده دست برکمر گرفته
ماهی تشنه اش را سیراب کرده بودند
بر حنجر قشنگش تیری نشانده بودند

+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 8:32  توسط منتظر لحظه ظهور
|